خرید بک لینک
شب سوم محرمه.. نمیدونم چرایهو عجیب دلم هوای بابا رو کرد...

چن سال گذشته و من هنوز عادت نکردم ب نبودنت...هنوز نتونستم کنار بیام با این قضیه... بابای با معرفت و مهربون من؛ چی شد ک رفتی؟ دلت برام تنگ نمیشه؟؟؟من ک خیلی دلتنگتم.. ی جور ناجور دلتنگی.... راستش یاد شبی افتادم ک برای همیشه رفتی و تنهام گذاشتی...

دقیقا شب اول محرم بود..من باورم نمیشد رفتنت رو.. آخه باورم نمیشد خدا اونهمه التماسمو ندید بگیره..

من خیلی خواستمت از خدا بابا.. ولی خدا نخواست باشی... دکتر میگفت کما رفتی .. من میگفتم چرت میگه

بابای من حالش خوبه..بیست و چن روز کمایی ک برام ب اندازه ی چن قرن سخت و کابوس وار گذشت..سخت گذشت...استرس و بیقراری در حد مرگ و ثانیه ب ثانیه انتظارو دلهره...شب اول محرم شد.. دکترا چن روز قبلش خیلی امیدواری داده بودن ک برمیگردی... حتی ی روز کامل ب هوش اومدی... انقد خوب و پاک بودی ک خدا بهت ی فرصت دیگه داد قبل رفتن باز ببینی و خداحافظی کنی...

من خدا خدا میکردم محرم بشه...فک میکردم شاید خدا تو رو تو محرم دوباره بهم برگردونه و من بتونم بازم صداتو بشنوم ک اسمم و صدا کنی و ب عادت همیشگی بگی جیگر بابا.. قلب بابا ...اما برنگردوند...تو دقیقا همون شبی رفتی ک امید داشتم برگردی...آخه زود بود واس رفتنت .. زود بود برام بشی ی حسرت....

و حالا من میترسم خیلیم میترسم بابا...میترسم همون لحظه ک باور کنم چیزی رو از دسش بدم... الان ک نیستی بیشتر از هر وقت دیگری دارمت.. ولی خدایی خیلی بهت احتیاج دارم... گاهی زندگی بقدری بی رحمه با دلم.. گاهی انقدر درد داره وجودم ک عجیب حس میکنم جای خالیتو...نگاه مهربونت... دستای گرمت... صدای قشنگت...

بابا میشه برام دعا کنی؟؟؟ دختر لوست زیر بار اینهمه بیمهری و مشکلات داره خورد میشه... بابا کمکم کن برام دعا کن ... ی جاهایی واقعا کم میارم.. نمیتونم.. هیچکی دردمو نمیدونه.. دارم خورد میشم تو خودم ولی وانمود میکنم خوبم ولی نیستم بابا... کاش بودی.............

برچسب: دلنوشته های دلنشین,دلنوشته های زیبا,دلنوشته های عاشقانه,دلنوشته های غمگین,دلنوشته ها,دلنوشته های تنهایی,دلنوشته های ریحانه جباری,دلنوشته های دلتنگی,دلنوشته های کوتاه,دلنوشته های سوگلی, نویسنده: ماهان رحیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 3:55

صفحه بندی