
هر شب زمان که از غروب می گذرد به افق خیره می شوم و نگاه می کنم به عمق تمام حسرت ها حسرت های کوچک و بزرک آدمها دستمال نمناکی برمی دارم و شروع می کنم به پاک کردن پنجره نگاهم آرام آرام دقیق و ظریف تمیز می کنم شیشه ی پنجره ام را ولی نمی دانم دوباره که سر بر می گردانم می بینم گل آلود شده این پنجره و تمام زحمت هایم بر باد رفته... با این همه... هنوز هم غرق شدن در زیبایی های افق و نگاه کردن از پشت این پنجره به زندگی را دوست می دارم.......
ادامه مطلب